X
تبلیغات
آباژور

شرح حال!

پس از گذشت روزها و ماه ها بالاخره گذر کم نورمان به این جا افتاد!
از آن روزهای کتابخانه رفتن و بی انگیزگی کار ما به کجاها که نکشید!
درس خواندن با حال و هوای آن روزها سازگار نبود. بوسیدم و کنار گذاشتم. سربازی پیش رویم بود و وعده هایی در باب امریه. منتها شرط امریه این بود که تاریخ اعزام را به شش ماهه اول سال بعد موکول کنم. برای این مدت هم شغلی برای خود دست پا کردم، همان شغلی که خیلی پیش تر در موردش گفته بودم. مدیریت و منشی و ...(آقا ، خانم، این ماجرا های +18 بین مدیر و منشی حقیقت دارد. به جان آباژور حقیقت دارد!) . البته چیزی که این وسط عاید بنده شد پای محکم و پهنی بود که با آن ، مدام نفس ذلیل مرده ی خود را لگد مال کرده و از دام های فیل افکن منشی عزیز رهایی یافتم!
در همین ماجرا ها غلت می خوردم که بنده خدایی بلای معافیت را به جانم انداخت!شبهاتی در مورد اندازه و رگ ریشه بیضه مبارک ما دیده شد و برای تشدید امر هم توصیه هایی بسیار موثر!
اصل مجرا از این قرار بود که سر پا ایستادن و فشار آوردن باعث تورم بیضه شده و تا آنجا که می شود باید فشار داد!
بطور مثال هر روز صبح قبل از کار باید به تپه ای می رفتم و سرابالایی ها را می دویدم. با شناختی که از بنده حقیر دارید مدیونید اگر فکر کنید همچین عملی از من ساخته است!

در مجموع بقیه امور هم به همین سختی بود و از خیر همه آنها گذشتم و تنها به امید شکوفایی غیرت بیضه های خود پا در این عرصه نهادم.
البته آنقدر ها هم که فکر می کنید قطر کالیبر بنده فرخ نیست! صبح روز کمیسیون پزشکی از قبل از اذان صبح بیدار شدم و سعی کردم میزان فشار نیامده را در مستراح جبران کنم. البته برای بعد از مستراح هم کلی برنامه ریزی کرده بودم.
مواد لازم : یک عدد تردمیل با قابلیت ایجاد سطح شیب دار ، یک عدد دبه بیست لیتری ، بیست لیتر آب.
شما تصور بفرمایید چه فشاری به همه جای آدم وارد می کند، دویدن روی تردمیل با یک دبه پر از آب!
حتی راه رفتن با آن و ضعیت بساط خودش را داشت چه برسد به دویدن. بماند که چندین بار به دلیل عدم تعادل توسط دستگاه تردمیل پرتاب شدم و جراحت ها برداشتم...
بالاخره کمیسیون برگزار شد و نتیجه تمام تلاش های من به حکم "معافیت از رزم" منتهی شد که ای کاش نمی شد.
سرانجام به دوره آموزشی اعزام شدم. حالا کجا؟!!! قزوین! (نخند!)
این دوره ی دو ماهه را با کارنامه ای پربار به اتمام رساندم. رسیدگی به امور شستشوی ظروف و مستراح به دلیل معاف بودن از رزم ، تشکیل یک گروه سرود و فعالیت به عنوان تک خوان و بازی کردن در چند نقش برای گروه تئاتر. حاصل این قضایا آشنایی و رفاقت با یکی از کله گنده های مطبوعات بود ، از آن آدم معروف ها!
بعد از پایان دوره آموزشی هرکس به یک وری منتقل شد و از بد روزگار ما را به یک حمال خانه عجیب فرستادند. انواع و اقسام حمالی های ممکن را با لقب مهندس از ما کشیدند و بالاخره بعد از سه ماه به کمک همان دوست معروف دوره آموزشی به جای دیگری منتقل شدم. اینجا کار ما نوشتن است و البته چیزی که باعث شد من دست به قلم شوم همین اتفاق بود. اصلا من الان در حال انجام وظیفه ام . خدا قسمت شما هم بکند!

پ.ن : این مطلب ماه ها پیش نوشته شده بود و الان بارگذاری شد!

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 13:48 | چهارشنبه 1392/09/27

ای که در جام طلا می میخوری!

کتابخانه

هنوز نیم ساعت نیست که آمده ام . به این طرف و آنطرف سرک میکشم ، بالا تنه ام را روی برگه خم می کنم و شروع می کنم به نوشتن همین مطلب!
این انگیزه ی لعنتی کی و کجا و چگونه باید وارد زندگی من شود؟ اکتسابی ست یا استعداد است؟ اصلا تلاش می خواهد یا نه؟
چرا من همیشه بی تفاوت از کنار اینها می گذرم؟ چرا؟ از همان دوران مدرسه تا همین الان! به یاد ندارم در طول دوران تحصیلی ام به خصوص در دانشگاه بدون فشار و اجبار و البته خود جوش درس خوانده باشم!

رویا ها همیشه قشنگ هستندو همیشه این رویا های قشنگِ مدارج بالای تحصیلی را همراه داشته ام، اما انگار به همین ها قانع ام! یک انرژی کم جان و آنی به من می دهند اما خیلی زود فروکش می کنند!
انگار هنوز زندگی را جدی نگرفته ام و هنوز وارد هیچ عرصه ی جدی در زندگی ام نشده ام. از طرف دیگر هنوز شک دارم که جدی گرفتن زندگی به معنی درس خواندن و کار کردن و ... باشد! اصلا چیزی برای جدی گرفتن هست؟
به صحبت های اطرافیانم که فکر می کنم خنده ام می گیرد ! که مثلا برای بهتر زندگی کردن خودت مفید است و یا برای فلان و بهمان! مگر من کودک پنج ساله ای هستم که هنوز ضرورت تحصیل را نمی دانم؟! آنهم منی که در بحث های اجتماعی و روشنفکری ، حرفهایم (یا ادعاهایم ، که هنوز نمی توانم بگویم باورهایی عملی هستند یا صرفا شعار) ک و ن ملت را پاره می کند!
خوب این چیزها را می دانم ... ولی آیا واقعا در جواب این همه سوال می شود به میزان کالیبر ماتحت بسنده کرد؟

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 12:46 | پنجشنبه 1390/07/28

کلام

چند سال بود کسی از ته دل به من نگفته بود که ...

با اینکه تو آنطرف رویاهایی ، با اینکه هیچ وقت بغل کردن هایمان واقعی نشد

اما این جمله ای که گفتی عجیب به دلم نشست

این جمله ای که گفتی غبار را از روی تمام بوها و آهنگهای نوستالژیک من برداشت

و من اینجا ، همچنان با تنهایی خود هم آغوشم...

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 3:57 | پنجشنبه 1390/07/07

جراحی قلب

بزرگ مرد خاندان آباژور با وجود تمام مراقبتهای ویژه ای که در سالیان گذشته می نمود ، چه در زمینه ی رژیم غذایی و چه استعمال دخانیات ، دچار کیپ شدگی چهار رگ در قلب مبارک شد . به گونه ای که بعد از آنژیوگرافی ، پزشک مربوطه دستور اکید جراحی قلبِ باز داد .
این بزرگ مرد ما در زمینه ی جراحی و حتی تزریقات بسیار ترسو هستند و با شنیدن دستور پزشک حال عجیبی و روحانی به ایشان دست داد! با این وصف به شدت تظاهر به شادابی می کرد و خیلی مصرانه پیگیر فراهم نمودن مقدمات عمل شد.

روز عمل فرا رسید و چون مرد بزرگ فرزند ذکوری نداشت ، این بنده ی حقیر به همراه چند مذکر دیگر خاندان وظیفه ی خطیر مراقبت را به عهده گرفته بودیم.

خوشبختانه عمل به خوبی انجام شد و بعد از حدود پنج ساعت از اتاق عمل خارج شده و به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شدند . با وجود اینکه تمام مراقبتهای ویژه توسط کادر پرستاری انجام می شد اما ایشان اصرار داشت که باید یک نفر پشت در کشیک دهد تا در مواقع احتمالی در دسترس باشد و این سعادت نصیب بنده شد . البته نشستن و گاهی چرت زدن روی نیمکت های فلزی و نافرم جزء قسمت های خوب پروسه ی جراحی بود. مشکل عمده از جایی شروع شد که مرد بزرگ به بخش منتقل شد و به همراه نیاز داشت .

طبق تقسیم بندی که انجام داده بودند مسئولیت شیفت های شب به سه نفر از جمله بنده محول شده بود.

و اما قوانین وضع شده : مرد بزرگ به دلیل اینکه نمی خواست انرژی مصرف کند با "بشکن" اعلام می کرد که کاری دارد و تا آنجا که ممکن بود با اشاره ی چشم و ابرو می فهماند که چه می خواهد و اگر دیر جواب می دادی بطری آبی حواله ی ملاجت می شد! عطر زدن اکیداً ممنوع ، پنجره ها بسته ، سیستم خنک کننده فقط پنج دقیقه در ساعت اجازه ی کار داشت و ...

اولین شبی که شیفت را تحویل گرفتم در مورد این قوانین شیر فهم شدم و اما نکته ی مهمی مانده بود که توسط همراه قبلی ذکر شد و آن این بود که هر وقت دیدی مرد بزرگ قرمز شده و به خود می پیچد اتاق را ترک کن تا ایشان با خیال راحت باد نفخ خود را تخلیه کند و بعد از چند دقیقه برگرد!
شیفت آغاز شد و مرد بزرگ می ترسید که من بخوابم و اتفاقی برای ایشان بیفتد ، به همین دلیل با اینکه مدام می گفت بخواب اما عملا نمی گذاشت که خوابم ببرد. تقریبا هر نیم ساعت باید اعلام ساعت می کردم ، دو عدد "بشکن" به معنی این بود که باید ایشان را به مستراح منتقل کنم که ماشاا... آن شب تا صبح بالغ بر ده مرتبه به این مهم نائل گشتم . ضمن اینکه در مورد امر خطیر باد نفخ آنقدر به چهره ایشان دقت کردم ، خسته شدم و در یک حرکت نمادین و غیر اخلاقی باد نفخ صدا داری را در سه مرحله ی منقطع اما پیاپی  رها کردم تا ایشان احساس راحتی کنند و با این عمل گور خود را کندم و دیگر تا صبح زارت و زورت...

ساعت سه دستور فرمودند برو پشت پنجره ! وقتی که رفتم پرسیدند ببین عبور و مروری انجام می شود یا نه!!!
ساعت چهار دستور مستراح صادر شد ، البته با این تفاوت که صندلی همراه را جلوی رو شویی گذاشتم که روی آن بنشینند . بعد دستور دادند که ماشین ریش تراش را بیاور و مشغول شو!

ساعت پنج دچار کوفتگی عضلات شده و نیاز به ماساژداشتند و با هر فشاری که به دست یا پای ایشان می آوردم باد نفخی بود که فضا را معطر می کرد!

ساعت شش هوس کردند که روی تخت ، آب نمک غرغره کنند و در کیسه ای که در دست بنده بود تف بنمایند!
بعد از ساعت هشت هم مدام شکایت می کردند که چرا گروه بعدی نیامدند! و به محض ورود گروه بعدی برای تعویض شیفت و پس از سلام و احوال پرسی صدای خُر و پُف دلنشینشان در اتاق طنین انداز شد!

پ.ن : شب عزیزی بود!

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 13:5 | شنبه 1390/06/19

راز دل

حال و هوای درست و حسابی ندارم ، از طرفی نمی خوام اینجا رو به غمکده تبدیل کنم...
دوستان لطف میکنن ، و میگن آپ کن ، اما دلم میخواد این وبلاگ شخصیتی که براش در نظر گرفتم حفظ بشه و آباژور همونی باشه که تا حالا بوده...
من هستم ، سر میزنم ، اما اگه ننوشتم به این دلیل بوده...
شاد باشید

پ.ن:  شکست عشقی نخوردم  ، دلم از چیزای دیگه گرفته اما این آهنگ خیلی میچسبه  ، لینکش رو گذاشتم اگه دوس داشتین دانلود کنین.

راز دل  خواننده : علیرضا قربانی   آهنگساز : همایون خرم:

ای بی وفا،راز دل بشو،از خموشی من

 این سکوت مرا ،  ناشنیده مگیر

ای آشنا،چشم دل بگشا،حال من بنگر

سوز و ساز دلم ، را ندیده مگیر

.

.

.

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 14:7 | یکشنبه 1390/04/19

خارج

در یکی از پست های گذشته شخصیتی را با نام "دوست شماره 2" معرفی کرده بودم و کمی در مورد حرکاتش تو ضیح داده بودم --> من و مهمانی و دوست شماره 2

این دوست عزیز با پیگیری های مستمر موفق شد که از  دانشگاهی در یک کشور اروپایی پذیرش بگیرد و برای ادامه تحصیل از ایران به اروپا نقل مکان کند.

چند روز پیش بعد از ده ماه به ایران بازگشت و دیداری تازه کردیم. از نظر ظاهری که تغییر قابل توجهی کرده بود ، اما از نظر شخصیتی از این رو به آن رو شده بود. طرز نشستن ، لبخند زدن ، لهجه ، صحبت کردن و... باورم نمی شد این همان آدم ده ماه پیش باشد که بلد نبود چطور سر صحبت را با یک خانم باز کند و الان تبدیل شده بود به متکلم وحده و مدام از مزایای زندگی در آنجا صحبت می کرد.

شبی منزل همان دوست شماره 1 دعوت شده بودیم . سه الی چهار روز از بازگشت دوست شماره 2 می گذشت!

وارد که شدم دیدم پدر و مادر صاحب خانه هم حضور دارند و این اولین برحورد من با آنها بود. و اما دوست شماره 2 به همراه یک جعبه شیرینی و یک فروند گرل فرند به جمع ما اضافه شد!

بعد از کمی احوالپرسی پدر دوست شماره 1 شروع کرد به طرح سوالاتی در مورد شرایط زندگی و رشته ی تحصیلی ایشان و دوست شماره2 که گرل فرندش را در کنارش داشت با جملاتی 50-50 ، فارسی - انگلیسی مشغول سوراخ کردن جگر ما شد و اروپا را تا دسته در چشم ما فرو کرد.

کمی گذشت و دهانش که گرم شد ، دستانش هم به کار افتاد و آنچنان خانم گرل فرند را به خود چسباند که همگی تحت تاثیر این صحنه دلمان می خواست کسی را بغل کنیم. پدر و مادر دوست شماره 1 هم به هر بهانه ای نرم نرم به هم نزدیک می شدند اما سنی از ایشان گذشته بود و شرم و حیا دست و پایشان را بسته بود! کار به جایی کشید که هنگام صرف شام ، هر لحظه منتظر بودم که لبی چیزی از هم بگیرند یا مثلا خامه بمالد به گردن گرل فرند و لیس بزند!! به همین خاطر به بهانه ی دیدن تلویزیون از جمعشان جدا شدم که مبادا با دیدن این صحنه ها چشم و گوشم باز شود! دیدن این صحنه ها هم جنبه می خواهد که ما نداریم!

لیدیز اند جنتلمن نتیجه اینکه اروپا انسان ساز است! ایشان همان کسی بود که از برادر صاحب خانه خجالت می کشید و بسیار کم حرف بود اما حالا گرل فرند در آغوش ، یک تنه شور هیجان وصف ناپذیری به مجلس ما داده بود... سفر اروپا را از دست ندهید که معجزه می کند!

پ.ن البته داشتن دوست اروپا رفته هم بی تاثیر نیست!

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 11:41 | چهارشنبه 1390/03/11

عشق و حال

رفیق شفیقمان که بسیار اهل حال بوده و همیشه در کنارش احساس خوبی دارم تماس گرفت و مرا به جشنی دعوت کرد . این جشن به مناسبت پذیرش ایشان برای تحصیل در مقطع دکترا در یکی از دانشگاههای استرالیا برگزار می شد و چنین توصیف شد که حدود چهل الی پنجاه نفر اعم از دختر و پسر را در ویلای شمالشان گرد هم آورده و می خواهد گوسفندی سر ببرد و کباب و نو شیدنی سرو کند. ما هم میگویی در ماتحتمان عروسی بود که بعد از مدتها پایکوبی مفصلی خواهیم کرد. تاریخ مراسم را گفت و من بعد از قطع تماس به فکر فرو رفتم که چه بپوشم ، چه وسایلی با خود ببرم و ...

روز موعود فرا رسید و خبر آمد که مکان برگزاری مراسم عوض شده . آدرس را داد و گفت سریعتر خودت را برسان. فی الفور به آرایشگاه رفتم و با دادن انعامی هنگفت یارو را متقاعد کردم که خارج از نوبت سر مرا سامان دهد.

(تمام مراحلی که شرح می دهم را با عجله و شوق و ذوق تمام تصور بفرمایید)

ساک دستی ویژه شامل انواع اتوی مو ، ریش تراش ، ادکلن و... و چند دست از بهترین لباسهایم را برداشتم و با یک ماشین درب بست عازم ترمینال شرق شدم. بماند که چه ترافیکی بود و من از شدت هیجان کارم به خوردن ناخن کشیده بود... راننده هم که مرد میانسال و دنیا دیده ای بود بعد از اینکه فهمید به شمال می روم از درون آینه نیشخندی حواله یمان کرد و شروع کرد به تعریف کردن فتوحاتش در دوران جوانی و الحق که غبطه می خوردم به این همه تجربه های خوش رنگ وآب!

به هر ترتیبی که بود خود را به ماشین های سواری ساری رساندم و باید منتظر می ماندم تا مسافرها تکمیل شوند که حرکت کنیم. از آن طرف هم رفیق شفیق مدام زنگ می زد که زود بیا که تا صبح باید بزنیم و بخوانی ، از خواب هم خبری نیست! (البته برنامه ی اصلی فردا شب بود). آنقدر جو داد که حاضر شدم پول دو نفر را بپردازم که زودتر راه بیفتیم و بالاخره ساعت 9 با سه مسافر عازم ساری شدیم.

با رفیق شفیق هماهنگ کرده بودم و سر جاده منتظر من بود. بعد از سلام و احوالپرسی با رفیق و همراهش سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم تا به دیگران ملحق شویم. ظاهرا ویلا ایی کوهستانی بود و از جاده ای پیچ در پیچ مدام بالا می رفتیم. من هم خوشحال از اینکه بالاخره رسیدم و عشق و حال شروع شد!

نمی دانم چطور برایتان توصیف کنم ، فقط می توانم بگویم وقتی واژه ی "رسیدیم" را شنیدم خودم را در مقابل چیزی شبیه یک طویله ی قدیمی یافتم . با لبخندی ماسیده بر لب پیاده شدم که پایم هم تا زانو در گِل فرو رفت و کیفور تر شدم!

کلبه ای درب و داغان ! از همه بد تر یک مشب دکتر و مهندس کج و معوج که همه متاهل بودند به استقبالم آمدند!

کلبه ، دو اتاق در دوطرف یک آشپزخانه داشت که راهرو ارتباطی بین آنها تراسی بود مشرف به حیاط .  به دلیل سرما تمام بخاری های برقی را در یک اتاق گذاشته بودند و دیگری عملاً غیر قابل استفاده بود.

من هنوز شوکه بودم که یک ماهیتابه حاوی املت و ظرفی هم کنسرو لوبیا با رایحه ی پِهِن که در فضای آن حوالی پراکنه بود به عنوان شام صرف کردیم.

مدام یک نگاهم به وسایلم بود و نگاهی هم به اطرافم ، نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم! بعد از شام هم کمی پانتومیم بازی کردیم و تمام کلماتی که برای بازی انتخاب می کردند از محدوده ی "اسهال خونی" ، "بخارات معده" و از این قبیل محصولات خارج نبود ، چه ذوقی هم می کردند!

اما چشمتان روز بد نبیند ، موقع خواب شد! ده نفر بودیم و یک اتاق دوازده متری . هفت نفر عمودی و سه نفر افقی خوابیدند . خواب که چه عرض کنم ، در هم لولیدیم. و به دلیل سرمای هوا در ارتفاع 3000 متری ، همه ی منفذ های اتاق را بسته بودند ، بعلاوه ی اینکه با شامی که صرف شده بود تمام کلماتی که در پانتومیم انتخاب کرده بودند در فضای جلوی چشمم پراکنده شده و رژه می رفتند.

آخرش را اینگونه بگویم که تا صبح نخوابیدم و به خودم فکر می کردم که چطور مثل سگ پا سوخته برای رسیدن به این بزم لهله می زدم! فردا عصر هم بهانه ای جور کردم و یقیه ی رفیق شفیق را گرفتم و تا تهران خِرکش کردم!

 

پ.ن : موضوع انشا ، تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟!

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 13:26 | یکشنبه 1390/02/11

تله موش

نمی دانم این بلا از کدام آسمان بر من نازل شد که دو ماه دچار خفقان شده بودم! نه دستم به نوشتن می رفت نه حوصله ی خواندن داشتم.

در این دو ماه آنقدر کسل و بی تحرک بودم که پشیزی برای عرضه نداشتم ، تا همین چند شب پیش که برق سه فاز آباژورتان را چند متری به هوا پرتاب کرد...

مدتی بود ساعت خواب خود را به وقت آمریکا تنظیم کرده بودم و چون در اطرافیانم کسی اینچنین نمیخوابد گاهاً دچار سررفتگی حوصله می شدم. از قضا چند شب پیش هم از آن شبها بود.

از سر بی حوصلگی و بی کاری ساعت 4 صبح و در تاریکی مطلقی که همواره بر اتاقم حکمفرماست تلاش مبسوطی نمودم ، در زمینه ی بیدار کردن و آزار و اذیت دوستان...

از آنجا که خداوند همواره یار و یاور مظلومان و بی کسان بوده ، یکی از این دوستانی که با "miss call" بنده ، مورد عنایت قرار گرفته بود نیز ، به وقت آمریکا می خوابید و بعد از چند ثانیه بسیار قبراق و سرحال تماس گرفت!

لازم به ذکر است ، وضعیت آنتن دهی در اتاق بنده به گونه ایست که باید گوشی را نزدیک به سقف گرفته و صحبت کنید و از آن رو که متاسفانه قامت این گونه آباژور از سه متر کوتاه تر می باشد بالاجبار برای مکالمه باید گوشی را با دو دست بالا گرفته و از حالت "speaker" استفاده کرده و فریاد بزنم.

در ادامه ی این توضیحات باید عرض کنم ، این دوست عزیزی که تماس گرفته بودند کمی جنسشان با بنده فرق می کرد و مونث تشریف داشتند!

خلاصه اینکه در همین شرایط ، خوش و خرم از اینکه در عین بی حوصلگی ، هم صحبتی یافته ام در حال عربده کشی و قهقهه بودم که صدای پایی را در نزدیکی اتاق حس کردم. کمی سکوت کردم و به دوست پشت خط گفتم :"هیییییس" ، بنده ی خدا هم مدام جیغ می زد: "چی شده؟ چرا ساکتی؟" بنابراین در کمال بی میلی مجبور به قطع کردن تماس شدم.

چشمم که جایی را نمی دید ، گوشم را تیز کردم ببینم این صدای پا به کجا می رسد! ناگهان درب اتاق باز شد و خانم مادر با یک جهش به درون اتاق خیز برداشت و داد و فریاد که : "کجاست این بی همه چیییز؟!!!" من هم که ابتدای امر از این حرکت غیر مترقبه ترسیده بودم همانطور هاج و واج با دهانی نیمه باز نظاره گر جستجوی مادر محترم در اتاقم بودم!

با توجه به اینکه زیر پتو ، زیر تخت ، مابین جزوات روی زمین ، داخل کمد و ... را بررسی می کرد گمان کردم به دنبال موش یا جانور دیگری می گردد! بعد از اینکه از یافتن مقصود مورد نظر ناکام ماند نگاهی به خودم انداخت و با دیدن گوشی مبایل در دستم سری تکان داد و گفت: "خاک بر سرت کنن!" و آه کشان از اتاق خارج شد...

حال ، بنده ی حقیر از دوستان عزیز تمنا می کنم برای اینکه کیف خودتان ناکوک نشود و مادر محترمتان نصف شب به زحمت نیافتد ، از قبل تعدادی تله موش تهیه و در اتاق خود جاسازی نمایید...ضرر ندارد به خدا ، از ما گفتن بود!...

 

پ.ن۱ از همه ی دوستانی که احوال پرسی کردند سپاسگزارم

پ.ن۲ سال جدید رو به همه تبریک میگم ، امیدوارم همگی تحقق آرزوهامون رو در این سال شاهد باشیم

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 15:4 | یکشنبه 1389/12/29

شوخی با دوستان 1

وسط امتحانا ، مخصوصا وقتایی که پشت سر هم امتحان داشتم و خیلی فرصتم کم بود ، هی به ذهنم می رسید که با چند تا از این وبلاگایی که می خونمشون یه شوخی ای بکنم...

امیدوارم که کسی ناراحت نشه. نه قصد توهین دارم ، نه مسخره کردن نه هیچ چیز بد دیگه ای... فقط یه شوخیه...

 

یک دختر یا یک زن

صبح شده بود...

 

 

صبح

 

آروم بلند شدم و با نوک پنجه رفتم جلوی پنجره...

برف اومده بود...

 

پنجره

 

برگشتم حمید رو نگاه کردم...

مرخصی گرفته بود و هنوز خواب بود...

 

 

حمید

 

بی سر و صدا آماده شدم و رفتم اداره...

از در ورودی تا اتاقم مثل همیشه از نوک پا تا فرق سرم رو چهل بار مرور کردن!

خاک بر سرشون...

 هیزا

 

تا رسیدم پشت میز ، کامپیوتر رو روشن کردم و اومدم به وبلاگ سر بزنم...

 

 

وبلاگ

 

این ارباب رجوع های زبون نفهم که نمی ذاشتن...

 

 ارباب

دیگه یه چشمم به مانیتور بود و یه چشمم به ارباب رجوع...

ظهر حمید زنگ زد...

صدای گرمش پیچید تو گوشم..."من نهار زهرمار بخورم؟!!!"

شروع کرد به داد زدن و هر چی از دهنش در اومد گفت...

 

داد

 

چشمام داغ شد...

 

 اشک

تو راه مدام با خودم حرف می زدم ، عصبی شده بودم... دستام می لرزید...

این دفعه باید بهش می فهموندم که حق نداره با من اینجوری حرف بزنه...

کلید رو انداختم و با عصبانیت رفتم تو خونه...

همه جا ساکت بود و تاریک...

پرده ها رو کشیده بود... فقط سو سوی کم شعله ی شمع بود...

 

شمع

 

از پشت بغلم کرد...

نگاهش آروم و پاک ومهربون بود...

یه بوسه ی لطیف و طولانی...

 

 بوسه

 

خزیده بودم تو بغلش...

دلم می خواست فکرای بد رو از خودم دور کنم...

ناراحتی ها رو ...

می خوام آروم باشم...

اصلا وقتی بوسم میکنه همه چی یادم میره...

نهار رو با هم خوردیم...

نیمرو درست کرده بود...

 

 

همه چی آرومه...

.

.

 

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 3:4 | جمعه 1389/11/01

نامه ای که نوشته شد اما خوانده نشد

"دوستت دارم" هایت چه دلهره ی شیرینی را برایم به ارمغان می آورد  

عطر تنت ، طعم تنت ، تنگنای آغوشت

بهشت تمام معنای من بود...

 

نمی دانم چرا

شاید حسادت روزگار ، یا کفر من

و یا فیلم نامه ای به نام تقدیر

ساز عشقمان را ناکوک کرد

عشق شد بلای جان

حضورش دردناک

و در پایان هم ، خمار ِ حضور...

 

چه چیز می توانست وصف حضور تو باشد؟

زمانی که خستگی هایت را روی شانه ی من می خوابیدی

و با نگاه پر تمنایت ، شکر حضور می کردی

و من... من ... نه! دیگر نه من بودم و نه تو ، عدم بود و عدم

 

و حالا این منم یکه و تنها

 

نه شکوه می کنم ، نه شکر می گویم

فقط راه می روم و زمزمه می کنم :

"عدم بودیم اما من شدیم"

 

و این واقعیت است...

 

!! نوشته شده توسط آباژورمن | 19:55 | چهارشنبه 1389/10/15

RSS